لیبرالیسم؛ نوشتار در کلید واژگان
یکشنبه، 5 آذر 1385

پیمان عارف
اگر قرار باشد از سرشت گفتاری "تجدد" سخن به میان آوریم، این سرشت را می توان در یک "واژه اعظم" و "مفهوم نهایی" به نام "آزادی" جلوه گر ساخت! آزادی که خود بر دوش دو واژه دیگر تجدد، برابری و برادری به مثابه جهان شمولیت، شاکله اومانیسم را به عنوان "اسکلت بندی" آگاهی متجددانه سامان می دهد.
در نظام معنایی تجدد لیبرال، زمانی که از آزادی سخن گفته می شود، فی الواقع مراد دو سنخ آزادی است. دو سنخی که بسیاری از نظریه پردازان لیبرال و به ویژه آیزاما برلین از آن تحت عنوان آزادی سلبی ( آزادی از) و آزادی ایجابی ( آزادی به) یاد می کنند، که منظور از آنها عبارت است از "از بین رفتن تمامی عوامل و مناسباتی که سوژه را تحت انقیاد گرفته، اراده ی دیگری را بر آن تحمیل ساخته، صدور فعلی از سوژه را موجب می گردد که مطلوب سوژه نیست" و "از بین رفتن تمامی عوامل و مناسباتی که سوژه را تحت انقیاد گرفته، مانع از تسری اراده سوژه بر دیگری گردیده، موجبات ممانعت از صدور فعل مطلوب سوژه را از سوی وی، فراهم می آورد." لیبرالیسم به عنوان یک هویت عمیقاً انتقادی، بر بستر آزادی سلبی و نقادی به مثابه سلبیت ( مترجم رساله برلین نیز از برابری نهاده سلبیت بهره گرفته است ) قرار داشته، با نقد انقیاد و نهادهای انقیادساز، پروژه تجدد و خود ارجاعی و خود بنیادی سوژه مدرن را پیش رانده است! هگل در درسهای فلسفه تاریخ که وضعیت متجددانه را به مثابه غایت اصلی روح تاریخی می انگارد، برای تجدد چهار منزل آگاهی ارائه می کند. چهار گاه آگاهی که هر یک با جنبش بیرون از ایده و تحقق تاریخی نیز همراه بوده است. رنسانس به مثابه امکان نقد خویشتن سوژه مدرن! اصلاح دین به مثابه نقد مذهب و نهاد کلیسا توسط سوژه مدرن. انقلاب کبیر به عنوان کریتیک دولت و نهایتاً انقلاب صنعتی به مثابه سلب طبیعت و آزادی از انقیاد طبیعت و سلطه بر آن توسط سوژه ابژه ساز و تسلط گرای تجدد!
فرد و فردگرایی متجددانه: اگر نگوییم مهم ترین، حداقل یکی از برجسته ترین واژگان ادبیات تجدد، مفهوم فرد و فردگرایی تجدد است، که اساساً موجب گردیده بسیاری از جامعه شناسان ( از جمله تونیس، دورکیم، پارسونز و رابرت مرتن و حتی وبر ) در سخن جامعه شناسی تجدد و تقسیم جامعه شناختی- تاریخی خویش، یا آشکارا مولفه "فرد" و جایگاه آن در اندیشه تجدد را معیار قرار دهند و یا این که در پس پرده مفهوم سازی برای تجدد، نظری پر رنگ به "فردیت" داشته باشند. چه گزن شافت تونیس آشکارا، از وضعیت فردگرایانه سخن می گوید، دورکیم، از توده زدایی و شکل دهی و فی الواقع فرد مدار کردن نظام مکانیکی برای رسیدن به نظم ارگانیک و تقسیم کار بر محور سوژه های منفرد، سخن می راند و ...
مراد از فردگرایی در یک تعریف اولیه و نادقیق، صورتی از نظریه اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و تاریخی است که آدمی را نه به مثابه یک "کل واحد" و بی شکل ( فی المثل چونان مارکسیست ها که آدمی را یک کل بی شکل مستور در طبقه می دانند و یا فاشیست ها که آدمی را یک کل بی شکل مستور در دولت – در گونه ایتالیایی اش- و یا ملت و نژاد- در گونه آلمانی- ژاپنی اش- می پندارند ) بل به عنوان یک کل ناواحد و متشکل از جمع جبری فردهای بشری تعریف کرده، از هر گونه اصالت انگاری "جمع" و هویت جمعی به جهت مستحیل ساختن فرد در آن، می پرهیزد. در نظام دانایی اش نیز فهمی از حقیقت جای دارد که سطح تحلیل در شناخت جامعه و سیاست و تاریخ و ادبیات و حقوق و ... نیز در آن "فرد" است. فرد "محقق" است و فی حد ذاته، واجد حق. قانون نیز بر حق متکثر استوار است. حق متکثر نیر به جهت آن که به "حقوق متداخل" تبدیل نشود، قانون را به خدمت می گیرد و با پاسداشت آن فرد، آزادی فرد و حقوق آن و نتیجتاً آزادی و نیز امنیت و بقای جامعه را تضمین می کند. از همین جاست که برای نخستین بار در نظریه اجتماعی لیبرال، تقسیم حوزه خصوصی ( حوزه مواجهه سوژه با حیث التفاتی فردی خویش ) و حوزه عمومی ( عرصه مواجهه سوژه با حیث التفاتی دیگری اعظم ) شکل می گیرد. تقسیمی که علاوه بر سیاست و اقتصاد به ویژه در حقوق، تاثیر شگرف اسباب و لوازم منطقی آن قابل رصد می نماید!
بازار: بازار تجلی گاه اندیشه اقتصاد آزاد [ از دولت و مداخله آن ] و بلوغ کنش اقتصادی سوژه تجدد برای سامان درونی اقتصاد و معیشت است! بازار حوزه ای است عمومی که در آن "فرد" ها بیرون از انقیاد دولت و هر گونه عامل کنترل بیرون از خواست دوسویه و قرارداد و نهایتاً هم فهمی گفتگویی و لوازم منطقی اش، به تبادل می سازند. ولی نه تبادل گفتار ( در فهم ناب تر از حوزه عمومی، تبادل گفتار و گفتگو غایت آن است ) بلکه تبادل کالا، کار، سرمایه و ...
آن چه در این میان واجد اهمیت نهایی است، نقد و بیرون راندن دولت از حوزه اقتصادی و خوش بینی عمیق لیبرال نسبت به انسان، فرد انسانی و کنش آن است، بی آن که دولت به عنوان ساز و کار سرکوب اراده بیشری امکان و اجازه ورود تخریب گرانه به عرصه اقتصاد – خارج از مکانیسم درآمد – مالیات – را داشته باشد. چنان که آمد گونه بنیادین آزادی بشری، در آزادی از انقیاد طبیعت و انقلاب صنعتی به مثابه توسعه رقم می خورد. توسعه که خود حاصل "کار" انسان بر روی طبیعت و تغییر محیط خام و طبیعی پیرامونی انسان است! از آن جا که "کار" نه تنها در دیالکتیک انسان – طبیعت، بلکه در دیالکتیک توامان انسان – طبیعت، انسان – انسان رقم می خورد، مولفه دیگری در دیالکتیک دوم خودنمایی می کند که حاصل "کار انباشته شده" آدمی، در ارتباط با دیگری است. آن چه که از آن به "سرمایه" تعبیر می شود. توسعه برآمد دیالکتیک کار – سرمایه بوده، کار افزوده، سرمایه انباشته را موجد می گردد!
نظم: در گفتارلیبرالیسم، نظم به بقای توامان جامعه و حقوق عمومی و نیز فرد و آزادی هایش در چارچوب حقوق خصوصی، تعبیر می شود، که خود بر دو روایت هابزی و لاکی از لیبرالیسم متکی است. روایت هابزی، در فهمی بدبینانه نسبت به فرد، فرد را متداخل پنداشته، از جنگ منافع فردها و نتیجتاً "بر نظمی نخستین" و ما قبل قرارداد دم می زند. بی نظمی که با "قرارداد اجتماعی" پایان یافته، به اختمام جنگ فردها انجامیده، نظم ثانویه را جایگزین خویش می کند.
و البته روایت جان لاک از انسان و فرد، در فهمی لیبرال تر و خویش بینانه تر که فرد را نه متداخل و درهم بلکه متکثر و با هم انگاشته، از نظم ذاتی و خودجوشِ نخستین سخن می آراید. فهمی از انسان که بر خود بسندگی عقلانیت سوژه استوار بوده، صلح و همکاری و آفرینش نظم انسانی به شکل اصیل و اولیه توسط انسان خود بنیاد زاویه ورودش در سامان گفتار لیبرال را صورت بندی می نماید.
آن جا که کانت در رساله روشنگری اش، در بهره گیری هر چند ابتدایی و خام از روش پدیدارشناسی – روشی که دهه ای دیگر توسط هگل به اوج درخشش خویش می رسد – تاریخ را به سه گونه نظم تقسیم می کند. نظم بی نظمی، نظم برون زا و نظم درون زا و خودبنیاد!
"قانون" نیز سامان نهادی نظم انسانی و چنان که گفته شد حافظ توامان آزادی و بقا ( امنیت ) است.
سکولاریسم: الهیات لیبرال، به ویژه در لیبرالیسم جزیره ای بر مفهوم سکولاریسم تکیه می کند. مفهومی که ما بین مفاهیم لائیسم و آتیئسم قاره ای و تئوکراسی قرون وسطی قرار داشته از منبع نظری تفکیک حوزه خصوصی – حوزه عمومی بهره می برد.
سکولاریسم نه از مرگ و یا قتل امر قدسی در جهان جدید ( علی رغم الهیات ضد الهیات مارکسیستی که با اتخاذ موضعی آتئیستی، از ستیز با امر قدسی و دشمنی با آن سخن می گوید ) بلکه از استقرار آن در معنویت گرایی حوزه خصوصی، از "خدای" – زاویه، گوشه و خلوت در برابر خدای سرکوبگر کلیسای قرون وسطی و خدای دولت و سیاست دم می زند.
بالا^^