سامان صفرزايي
یکی از بزرگترین پیامدهای راهیابی دکتری اصولگرا همچون محمود احمدی نژاد به کاخ سعدآباد - که به معنای وداع دولت ایران با سیاست های اصلاح طلبانه برای حداقل چهار سال بود- تغییر ذائقه ی دانشجویان تحول خواه در مباحثات سیاسی درون دانشگاهی بود. در دو سال اخیر سیستم مطالعات و مجادلات بسیاری از دانشجویان ایرانی که به داستان های سیاسی دلبستگی دارند با آنچه در سال های ۷۶ تا ۸۴ شاهد بودیم تفاوت آشکاری کرده است. اما این تغییرات چه بوده است؟
در پی شکست نامزدهای دوم خردادی مسلک در تریلوژی انتخابات ایران(شورا-مجلس-رياست جمهوري) دانشجویان که از آنچه تحت عنوان اصلاحات در ایران گذشته بود بسیار دلسرد و غمگین شده بودند به این نتیجه رسیدند که برای رسیدن به تبلور اندیشه ی سیاسی لازم است تا در آغوش تاریخ و فلسفه ی سیاسی قرار گیرند تا مگر از دل کنکاش در ایدئولوژی های غرب و تاریخ اروپا بتوانند درست ترین تصمیم را برای چگونگی ادامه ی پروسه ی دموکراسی خواهی در ایران برگزینند.
این گونه بود که دانشجوی ایرانی تصمیم گرفت از روزنامه خوانی و تحلیل گرایی و سیاست روز ایران فاصله گیرد تا به کتابخانه ها رود و تئوری گرایی را سرلوحه ی کار خود قرار دهد. دانشجویان سرخورده و خسته از سیاست درونی ایران پر از وسوسه فراگیری ارزش ها و پارادیم های انسانی بودند و تئوری هایی ناب و فربینده ی اروپای شرقی و غربی بستر لازم برای ارضای این وسوسه دوست داشتنی را به طور کمال فراهم می ساختند.
آن ها که مارکس و هگل و لنین می خواندند در آرزوی تحقق مفاهیمی چون اجتماع گرایی و عدالت و ستیز با سرمایه داری به سر می بردند و آن ها که لیبرالیسم را دوست می داشتند شیفته ی پوپر و ژان ژاک روسو و استوارت میل و دیگر بزرگان آزادی خواهی و فردگرایی و اقتصاد آزاد گردیدند. هر قدر مطالعات قوام بیشتری به خود می گرفت شوق دانشجویان به یادگیری فلسفه ی سیاسی نیز فزونی می یافت. زمان که می گذشت مباحث تئوریک دانشجویی به تدریج به هیبت نبردی میان لیبرال ها و سوسیال ها بدل می شد و به تدریج از کالبد مناظراتی با شمایل عادی خارج گردید و گهگاه در قالب انگ و برچسب زدن و تخریب و ترور شخصیت هم کلاسی های دانشگاهی ادامه می یافت. هر کس که در شاخه ای از فلسفه ی قرن نوزدهم غرق شده بود می کوشید تا طرف مقابل و مخالف خویش را به نفع مرام خویش مجاب کند.اوضاع شبیه موضع گیری بوش پس از یازدهم سپتامبر شده بود:"یا با ما هستید و یا علیه ما"
هم آغوشی گرم برخی دانشجویان با اندیشه گرایی و تاریخ شناسی باعث شد تا دغدغه های آنان دستخوش تغییراتی شود. به قول غربی ها "ًقوانین تغییر یافته بود". دانشجویانی که رفته بودند از دل تاریخ مرهمی برای دردهای امروز بیابند آنچنان مست عطر دل انگیز آن شدند که گاه ترجیحشان این است که مسیر را بر عکس طی کنند و از درون حوادث سیاسی امروز معماهای تاریخی را پاسخ گویند بدين ترتيب و هر فرایند و حادثه ای از پنجره مفاهیم سوپر کلاسیک چپ یا راست گرایانه ی متعلق به ده ها و صدها سال قبل نگریسته می شد.
به باور نگارنده جنگ سردی که در دو سال اخیر میان دانشجویان سوسیال و لیبرال ایرانی اوج گرفته است باید هرچه زودتر پایانی به خود ببنید. غرضم به هیچ روی این نیست که اختلافات در اندیشه ها نباید بروز پیدا کند که چنین امری محال ممکن و اجتناب ناپذیر است. دغدغه بزرگ این است که آیا هنگامی که مشغول به مباحث چالش برانگیز و عمیق و تخصصی روشنفکری با مختصات دهه ی شصت قرن بیستم هستیم آیا حواسمان به قدر کافی جمع تحولات امروز ایران و جهان نیز است؟ آیا حواسمان به برنامه ی هسته ای ایران و تهدیدهای غرب علیه میهنمان است که این چنین سرخوش و با فراغ خاطر از زیبایی های مکتب فرانکفورت و یا جلوه های کاپیتالیسم سخن می گوییم . به نظر چنین نمی آید که اگر چنین بود تا این اندازه تحلیل ها و قلم فرسایی های دانشجویی پیرامون تحریم ها و فشارها علیه ایران نازل نبود. زمان آن فرا رسیده است که دوباره فضای اطراف سیاست ایران را با چشمان باز ببنیم و پیرامون آن به اظهار نظر و موضع گیری بپردازیم. به باور من اگر می خواهیم به پیشبرد دموکراسی در ایران کمک کنیم لازم است تا تحولات ایران و جهان را بار دیگر آنچنان که موجود است مورد وارسی قرار دهیم. شاید می بایست بیش از این نوستالژی های تاریخی را به عنوان خط مشی و الگو قرار ندهیم و حوادث سیاسی ایران را همانطور که هست به نظاره بشینیم تا شاید از این بستر بتوانیم نگاهی واقع گرایانه موثر و مبتنی بر علم سیاست به تحولات سیاسی ایران و جهان داشته باشیم که بتواند ما را در مسیر درستی از دموکراتیزه شدن قرار دهد.
واقعیت این است که دو سال پیش قرار بود تا در دریای مکاتب غربی و تاریخ آن آب تنی کوتاهی بکنیم تا به واسطه ی آن از یک سو خاطرات گزنده ی شکست اصلاحات را قدری به دست فراموش سپاریم و از سوی دیگر درس هایی آموزنده همچون نحوه ی وارد ساختن فشار های صحیح و سیستماتیک بر حاکمیت و تصحیح بسیاری رفتارهای نابجای اصلاح طلبان را از تاریخ و فلسفه و جامعه شناسی غرب فرا بگیریم تا با پایه های فکری مستحکم تری به توسعه ی سیاسی و دیپلماتیک ایران بپردازیم. اما آن آب تنی به دریانوردی طاقت فرسا و طولانی مدت بدل شد و عمق دریا هردم ما را بیشتر به خویش خواند تا جایی که به قدری خسته و دریا زده – یا شاید مفتون تاریخ و فلسفه ی سیاسی- شدیم که انگیزه ی لازم برای بازگشت به ساحل پر سر وصدای تحولات سیاسی-اجتماعی ایران و به طبع آن توان رویارویی با حقایق سیاست جهان در قرن بیست و یکم و تحلیل آن و ارائه راهکارهای عملگرایانه را از دست داده ایم.
هیچ شک و تردیدی در این نیست که گراییدن به اندیشه ها باید شرط لازم تحرکات دموکراسی خواهانه ی هر ایرانی تحول خواه قرار گیرد. لکن این اصل نباید ما را از تلاش برای محقق کردن شرط کافی آن که به باور من نگاه عمیق و کنجکاوانه با دیدی تحلیل گرایانه به مسائل روز سیاسی است دور نگاه دارد. در حقیقت دور نگاه داشتن این دو از یکدیگر بزرگترین اشتباهی است که می توانیم در خردورزی سیاسی مرتکب شویم. این دو شرط برادر و خواهری دوقلو و بهم چسبیده و تفکیک ناپذیر می باشند که جدا ساختن آن يكي می تواند مرگ دیگری را رقم زند. به بیان دیگر نه تحلیل صرف اوضاع سیاسی بدون داشتن پیش زمینه هاتی فکری عمیق می تواند مطلوب باشد و نه اندیشه گرایی مطلق بدون در نظر گرفتن فاکتورهای تحلیلی سیاست و دیپلماسی می تواند دستاوردهای مهمی را در پی داشته باشد.
نبردهای ایدئولوژیک بخش قابل توجهی از پتانسیل و انرزی جنبش دانشجویی در دو سال اخیر گرفته است و آن نقش دیده بانی که دانشجویان به منظور نظارت بر تحولات سیاسی و ديپلماتيك ایران برای خویش پیش بینی کرده بودند به رویایی دست نیافتنی بدل شد. مسئله ی ما فشار غرب بر ایران، قدرتمند شدن جریانات افراطی در ساختار سیاسی ایران، معضلات اقتصادی و ده ها و صدها دل نگرانی دیگر است که به نظر می رسد از یاد ما رفته اند و برایمان بی اهمیت شده اند..مسئله ی امروز تقدم و تقدس بخشیدن به یکی از دو جریان لیبرالیسم یا سوسیالیسم نسبت به آن دیگری نیست. بازی امروز جهان پیچیده تر از بازی است که دو سال تمام فکر و ذهن خود بر روی ان متمرکز نموده ایم .وقت آن رسیده است که جنگ های سرد تئوریک را فراموش کنیم. باید به دنیای امروز بازگردیم.
بالا^^