سامان صفرزايي
حکایت بازداشت گسترده ی اعضای شورای مرکزی تحکیم و حمله به دفتر سازمان ادوار و دستگیری اعضای این سازمان عجیب حکایت غریبی است. عجیب و غریب نه به سبب آنکه این دنائت پیشگی های اصحاب تندروی و خشونت تازگی دارد که پیش تر -هشت سال پیش از این- در کوی دانشگاه همگان بربریت خالص را به چشم دیده بودند. بلکه غرابت از این سو است که به طرز باورنکردنی از درک این کژمنشی های سلطه گرایان و یارانشان عاجز و درمانده شده ایم. می دانید، برای آنکه بشود یادداشتی سیاسی نوشت و درکی از آشفته بازار سیاست ایران که امروز در دست افراطیون قرار دارد ، به دست آورد تا به مدد آن تحلیلی نصف و نیمه از این کنش و واکنش ها بنویسیم بسیار لازم است تا گاهگاهی خود را جای آنان بگذاریم و به توجه به مختصات اندیشه های بنیادگرایانه ی رجال امروز افکار آنان را تجزیه کرده و از پس آن دریابیم که در خیل تصمیمات اشتباه و خانمان براندازی که گرفته می شود چه پس زمینه ی فکری و ایدئولوژیک راست گرایانه ای دخیل بوده است که برآیند آن چنان تصمیمات اشتباهی گردیده است.
لکن گاه به گاه رویدادهایی رقم می خورد که تلاش برای درک آن، آدمی را سرشار از استیصال می کند. چنین احساسی اغلب در شرایطی به سراغمان می آِید که که مشاهده می کنیم جنون با سیاستهایی مملو از فرومایگی تلفیق می شود و معجونی ساخته می شود که بوی تهوع آن همگان را مهوع می کند و مست و منگ از بازی این جماعت بی دین و دل می گردیم. براستی مگر چقدر قدرت تخیل داریم. چگونه می توانیم داده هایی که از این دهشت افکنی مشاهده کرده ایم را پردازش نماییم و با تناقض های بزرگی مواجه نشویم که این شبه سیاست پیشگان بر اساس کدام تز و کدام اصل اصول گرایشان در صدد برآمده اند که حرکت آرام و عاری از هر خشونت شش دانشجو که در صبحگاه هجدهم تير در ، روبروی پلی تکنیک با دستونشته هاشان آهنگ بروز دلتنگی هایشان از دوری رفقای محبوس و در بندشان داشتند، را بدان سبک و سیاق سرکوب کنند و آنان را بگیرند و ببرند. مگر می شود به وارسی دلایل حمله ی شبیخون گونه به دفتر سازمان ادوار پرداخت. آخر چه چیز را باید کنکاش کنیم. حکایت آن سه شلیک گلوله را چه کنیم. به تعبیر هگل آیا اساسا اين جنون را می شود در دايره عقل و خرد نقادي كرد!
دو سال است که تمام سیاست نویسان تحول خواه این مملکت خون دل می خورند، خود خوری و خود سانسوری می کنند و می کوشند به نخستین شاخصه ی حرفه ی نوشتاری خویش که همانا رعایت ادب و متانت در متون است پایبند بمانند و احساسات خویش را در این مهلکه وارد نسازند. لیک مگر بیش از این ممکن است. آخر مگر می شود جنون چنین عریان و نامطبوع را نقد کرد و تحلیل نمود.
بازداشت هم کلاسی ها و هم قطارانمان در یک هفته ی اخیر چقدر کام ها را تلخ کرده است و جانهایمان را کاسته است. خواهش می کنم در این تلخکامی و جانکاهی انتظار رعایت ادب و اصول مطبوعاتی را نداشته باشیم. بگذارید گاهی هم حرف دلهایمان را بگوییم. گاهی چارچوب های ژورنالیستی را نادیده بگیریم و بی مهابا از احساس شنیعی که نسبت به رفتارهای سوپر سادیستیک سیاسی افراطیون سخنی بگوییم. به خدا دلمان می گیرد اگر چنین بازداشت ناجوانمردانه ای را ببنیم و نفرت قلبی مان را از زشت کرداری این زشت سیرتان بروز ندهیم.
حکایت این نامردمان که مردمک چشمشان را به روی همه ی اصول و فروع شرع و انسانیت بسته اند حکایت پر رمز و رازی است. آدمی می ماند که از چه دری با اینان سخن بگوید. چه درمانده می شویم وقتی دروازه های گفتگو بسته می شود و تنها فریاد است که مسکن دلمردگی هایمان می شود. فریادی که می زنیم و در همان حال در می مانیم که می خواهیم این درماندگی را به گوش چه کسی برسانیم.
خداوندا! با این مردان سیاست چه بگوییم. برایشان کدامین حکایت تاریخ را بازگو کنیم تا مگر آئینه ی عبرتی مقابل چشمان مسخ قدرتشان هویدا شود.
این نگاشته، یادداشتی سیاسی نیست. دردنامه هم نیست. تنها اوج استیصال سیاسی نویسی است که هم قطاران تحکیم و ادوارش در بند است . کسی که نخست کوشید تا رفتار ننگین بنیادگرایان در بازداشت شانزده فعال دانشجویی در صبحگاه و ظهر دو شنبه هجده تیر را در ذهن حلاجی کند. سعی کرد تا مثل همیشه ساعتی در جلد افراطیون فرو رود تا به مدد آن بتواند چند خطی پیرامون علل و عوامل آن بازداشت ها بنویسد اما ناگه دریافت که قرار است جنون را در بوته ی نقد قرار دهد. به خود خندید و در خویش گریست که حکایت این بار نه حکایتی است برای بازگو شدن و وارسی کردن و تحلیل گرایی که حکایتی است برای مبهوت شدن و فرو رفتن در لاک بیچارگی.
در پایان تنها خطاب به آنان که آرزوی زنده به گور کردن جنبش دانشجویی این مرز و بوم را دارند و در هشتمین ساگرد کوی دانشگاه بیل و کلنگ خود را بر دوش نهادند تا در خیال و وهم خویش گودال و مقبره ی جریان دانشجویی را عمیق و فراخ تر حفر کنند ، بندی از شاعر خراسانی تبار "م.امید" می نویسم تا دریابند که روزگار آزگاری است که خام می اندیشند و هنوز نیر خام و تباه می اندیشند. کسی چه می داند . شاید صلابت شعر "اخوان" ، لمحه ای جام می تندروی و افراطی گری را از دستشان بگیرد و آنان را هوشیار و بیدار سازد:
"بنوش اي برف! گلگون شو, برافروز
كه اين خون, خون ما بي خانمان هاست.
كه اين خون, خون گرگان گرسنه ست
كه اين خون, خون فرزندان صحراست»
ـ «درين سرما, گرسنه, زخم خورده,
دويم آسيمه سر بر برف, چون باد.
وليكن عزت آزادگي را
نگهبانيم, آزاديم, آزاد"
بالا^^