تسخیرشدگان
پنج‌شنبه، 23 اسفند 1386

سامان صفرزايي

در آغاز یکی از آثار عطار نیشابوری شرح حال تراژیکی از سرگذشت انسان به چشم می خورد. تراژدی که به باورم اگر با عینکی کلی بینانه به آن نطر افکنیم قادر است به خواننده درک درستی از رفتار آن دسته از سیاستمداران اصطلاح طلب که این روزها در صحنه ی تار و تیره ی حکومت ایران نقش هایی عجیب و باور نکردنی را ایفا گر شده اند بدهد. آن ها که روزی خیال کارگردانی و طراحی صحنه را داشتند اما به تدریج اجراهاشان چنگی به دل نزد تا آنکه مجبور به ترک صحنه شدند تا روزی و روزگاری دیگر بیاید .

عطار بر این باور بود که انسان در آغاز در جنگلی تاریک با دلی روشن در جستجوی حق بود. در جستجوی حلقه ی مفقوده خویش . انسان هراسان و هیجان زده با انگیزه ای که در هیچ وصفی نمی گنجید در جنگل می دوید و او را طلب می کرد. پاکی و اخلاص در دویدن او آشکار بود. در جنگل ابدیت بی امان می دوید تا به غایت خویش رسد. می دوید چرا که تنها حق را می شناخت و در جستجوی چشمه ی جوشان آن مومنانه گام هایش را تند تر از پیش بر می داشت. اما چاهی در سر راه بود. انسان در مسیر حق خواهی به داخل آن سقوط کرد. چاهی که عمق آن به قدری بود که تپش قلب انسان برای یافتن مرادش کفایت می کرد تا از آن بیرون جهد و طی طریق خویش را از سر گیرد. عطار می گوید دیوار های چاه در خود طعام لذیذی جای داده بود. بالا رفتن از چاهی که دست و پا را خراشیده می ساخت در نگاه های بعد انسان دیگر به سهولت نگاه نخست نبود. انسان از خود بیزار شده بود اما به بیزاری از خویش عادت کرد خاصه انکه ماندن در چاه دشواری دهشتناکی نداشت اما بالا رفتن از چاه هر لحظه که می گذشت به باورش طاقت فرسا تر از لمحه ی پیش می نمود. سرخوردگی در جان انسان نفوذ کرد. خود را به در و دیوار چاه می کوبید و بدنش کوفته تز از قبل می شد اما گویا مسخ چاه شده بود. گویا به آن عادت کرده بود و نمی توانست راهی و مفری نجات دهنده بجوید. انسان به تدریج جنگل را فراموش کرد. دویدن را از یاد برد و گاه گاهی نیز که خاطرات گذشته به یادش می آمد خود را توجیه ساخت که اگر چاه نبود به او می رسیدم و همان گونه که از عسل های تازه ی دیواره های چاه می خورد ان را لعنت و نفرین می کرد. اینگونه بود که او دیگر بالا نیامد و زمینی شد.

حکایت عارف ایرانی٬ تمثیل باور پذیری است برای عملکرد اصلاح طلبان در جریانی با نام دوم خرداد که از آغاز آن بیش از ده سال می گذرد. اصلاح طلبانی که منصفانه باید گفت در آغاز مسیر در جستجوی ارزش هایی والا در اجتماع و سیاست بی تابانه می پوییدند. کردارشان قابل تحسین بود و دل ها را گرم می کرد. اصلاح طلبان نیز درست مانند "انسان" چندی از پویششان نگذشته بود که در چاه و چاهک هایی که هر کدام از آنان ارادت واقعی آنان به اصولی که از ان دم می زدند را در بوته آزمایش قرار می داد گرفتار آمدند. عده ی آنانی که در این قافله ی اصلاح طلبی توانستند به قیمت پرداخت هزیته و خراشیده شدن جان و تنشان از چاه بیرون آیند از تعداد انگشتان دست و پا احتمالا تجاوز نکرد. باقی چاه زده شدند و چنان در آن گرفتار ماندند که هیچ کس را باور انچه می دید نبود.

آنچه تا اینجا نوشته شد طولانی تر از آن است که بتوان نام ان را مقدمه گذاشت اما تلاشی بود برای آنکه بتوان به کمک آن کنش ها و تصمیم های اصلاح طلبان در آستانه ی انتخابات مجلس هشتم را درک کرد - و یا تحمل نمود- . در واقع گفتار بالا کوششی بود برای اینکه به این مهم بپردازم که اگر در سال ۸۶ تحلیل ها٬توجیهات ٬ بیانیه ها٬ نگاه به قدرت و توجه به خواسته های دموکراتیک کاملا متفاوت از گذشته است٬ اگر می بینیم نگاهشان به قدرت از الگوی متکدیان الهام گرفته است و با قرائت های بی اساسی از علوم سیاست ادعا می کنند که به طریقی باید در قدرت و حکومت حضور جست٬ اگر در روزنامه ها برای تبلیغ ائتلاف خود از واژه های پوپولیستی بهره می گیرند و در هنگامه ای که خودشان به جد اصرار دارند که در بهترین حالت تنها برای کسب پنجاه تا هفتاد کرسی از ۲۹۰ کرسی پارلمانی شانس دارند ٬ در آگهی خود در انتخابات اهداف اصلی خود را مبارزه با گرانی و ایجاد رونق اقتصادی و بازگرداندن کرامت و منزلت ایرانی بیان می دارند بی آنکه از راه روش کلامی به میان آوردند! اگر منتقدان این تیره روزی ها تماشاگر مآب نامیده می شوند(۱) و اصلاح طلبان انان را با تماشاچیان میدان های ورزشی یکی می دانند و در دل انتقادهایشان را بی ارزش تر از باد هوا فرض می کنند٬ اگر هزاران اما و اگر دیگر در رفتار و گفتمانشان به چشم می خورد دلیل روشنی دارد که باید با تلخی بسیار ان را بپذیریم.

دلیل محکم این است که در گذر زمان این دسته از کنشگران سیاسی تغییرات بنیادین بسیاری کرده اند. آن ها هنوز در حال و هوای چاه کذایی مانده اند و دیگر آن جماعت گذشته نیستند. انها که هرگز " اصلاح گر" نبودند امروز به سختی حتی می توان شمه ای از "اصلاح طلبی" در آنان دید. اگر چه خود هنوز در این توهم هستند اما واقعیت این است که مزاج و طبع اینان تغییر بنیادین یافته است. منطق و دلایلی که این روزها از سوی اصلاح طلبان سابق ارائه می گردد گاه چنان ساده انگارانه است و مخاطب چنان آشفتگی و سردرگمی در آن می بیند که خیلی وقت ها دلش می گیرد و می سوزد و ترجیح می دهد که سکوت پیشه کند و آنان را به حال خویش بگذارد. گویی چاه نشینی آنان را دچار نوعی پوچی سیاسی نموده و دست پایشان را ناباورانه در بازی کیاست بسته است. حالتی که به باور من چندان غیر طبیعی نیست. اصلاح طلبان شبیه تسخیر شدگان گردیده اند. بسیاری از آنان قدرت طلب در معنای ماکیاولیستی آن نیستند. بسیاری از آنان آزادی و دموکراسی را به معنای واقعی آن نیک می شمارند. به حقوق بشر باور دارند. اما سال ها افتادن در چاهی مرموز انان را مسخ کرده است. نمی دانم قرار است بیدار شوند روزی از این حال یا نه. نمی دانم آیا روزی از این چاه بیرون خواهند آمد و به خودشان می آیند یا خیر. اما عجالتا باور بداریم که کنش های امروز آنان در طول تاریخ معاصر دموکراسی خواهی و اصلاح طلبی ایران بی مثال است و بی شک بدترین نمونه ی آن به شمار می آید و نباید با این مختصات فعلی حساب ویژه ای برای کمک آنان به جلو رفتن ارابه ی دموکراسی ایران نمود و توقعات از این کنش گران سیاسی باید و متناسب با پتانسیل و دیدگاه ها و خط فکری کنونی آنان مطرح گردد.

در آغاز سخن٬ آنان را به تئاتری های شکسته خورده تشبیه نمودیم. افرادی که پس از روی گردانی و قهر تماشاچیان با آنان به جای آنکه به "برادوی "های* سیاست بروند و قواعد بازی را فرا گیرند تنها به سوی تماشاخانه هایی قدیمی رفتند و سیاه بازی را آموختند. آن هم به شیوه ای خنده دار و تقلیدهای کورکورانه. رفتار های کنونی شان نیز چنان است که به قول "مراد ثقفی" (۲) در بهترین حالت تنها کمک می نماید تا مضحکه جای فاجعه را بگیرد.

قصه ی دموکراسی خواهی اصلاح طلبان در ایران قصه ی تلخی است. قصه ی تسخیر شدگان...



پانوشت

(۱) احمد پور نجاتی- مقاله ی گاهی به عقربه های ساعت نگاه کن- هفته نامه ی شهروند امروز- شماره ی ۳۸

*مرکز اصلی تئاتر آمریکا که در شهر نیویورک و محله ای به همین نام واقع است.

(۲) پژوهشگر و سردبیر فصل نامه ی "گفتگو

بالا^^