نئوپوپولیسم
دوشنبه، 27 اسفند 1386

سامان صفرزايي

جمعه انتخابات هشتمین مجلس شورای اسلامی در ایران برگزار شد و حرف و سخن حول آن بسیار گفته شده است.به سختی می توان دریافت که این نوشته آیا تکرار مکررات خواهد بود و یا سخن و نکته ی تازه ای در بر دارد

اصلاح طلبان که اغلب کاندیداهای سر شناسشان -که در مجلس ششم و یا دولت آقای خاتمی حضور داشتند- به دلیل رد صلاحیت گسترده از سوی شورای نگهبان از حضور در انتخابات باز مانده بودند با وجود تعداد اندک یاران خود در صحنه ی انتخابات بر کوس شرکت در انتخابات می کوفتند و حضور آنان را علی رغم مختصات ناعادلانه و غیر آزاد آن ضروری و مفید و به نفع دموکراسی خواهی قلمداد می کردند. دلایل این طیف برای حضور در انتخابات به دو بخش تقسیم می شد.

اول اینکه بیان داشتند عدم شرکت در انتخابات باعث حذف کامل اصلاح طلبان در آینده از صحنه ی حاکمیت است. دلیلی که بی هیچ استدلال قانع کننده ای ارائه می شد. به باور نگارنده اصولا حضور نیروهای سیاسی و رد صلاحیت یا نشدن انان بیش از هر چیز به حمایت طبقه ی متوسط شهری از آنان وابسته است و هرگاه که حاکمیت احساس می کند آن طبقه ی جامعه نسبت به حضور اصلاح طلبان در انتخابات با اهمیت حساس است و در صورت حذف آنان علنا خشمگین خواهد شد اجازه ی حضور در حاکمیت را به آنان می دهد و زمانی که اصلاح طلبان را فاقد حامی لازم بداند اقدام به حذف آنان می نماید.

به عنوان مثال نقضی برای استدلال طیف های اصلاح طلب که عدم ارائه ی لیست در انتخابات را خودکشی سیاسی می دانند بد نیست به انتخابات مجلس چهارم در سال ۷۰ اشاره گردد که نیروهای چپ گرا به طور کامل از صحنه کنار رفتند اما توانستند در دوم خرداد ۷۶ توانستند با حمایت نیروهای مترقی جامعه به حاکمیت بازگردند. از سویی این استدلال با دلایل دیگری نیز زیر سوال خواهد رفت. برای مثال می توان به اصلاح طلبان خاطر نشان کرد که ایستگاه بعدی انتخابات ایران در سال ۸۸ و انتخاب ریاست جمهوری خواهد بود. نامزد های اصلاح طلبان در آن انتخابات بر روی کاغد آقای خاتمی و یا آقای کروبی خواهد بود. حال می توان پرسید که اصولا حضور اصلاح طلبان در حاکمیت از طریق مجلس هشتم با چه سازوکاری قرار بود به کاندیداتوری و تایید صلاحیت و یا عدم صلاحیت ان دو تن توسط حاکمیت انتصابی کمک نماید. ایا می توانیم به لحاظ تحلیل سیاسی بپذیریم که اگر اصلاح طلبان در بازی انتخابات مجلش هشتم به حاکمیت چراغ سبز نشان می دادند - که دادند- سبب خواهد شد که آقای خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری آتی تایید صلاحیت شود و اگر حضور نمی یافتند - که یافتند- و لیستی نامزدهای خود را ارائه نمی دادند ایشان در انتخابات سال ۸۸ رد صلاحیت می گردید؟

پس چندان منطقی به نظر نمی رسد پذیرفتن استدلال اصلاح طلبان دوم خردادی را که می پنداشتند شرکت در انتخاباتی با این مختصات معنایش باز شدن فضا برای حضور در حاکمیت و دولت در انتخابات آتی و عدم حضور در آن به معنای از دست دادن فرصت حضور در انتخابات ریاست جمهوری و حذف کامل از حاکمیت می بود. مگر اینکه عبارت حضور آتی در حاکمیت معنا و مفهوم دیگری داشته باشد که در آن صورت تعریفی موهومی و صرفا انتزاعی خواهد بود و به هیچ روی نمی توانست جامعه را نسبت به حقیقی بودن آن نگران و مضطرب سازد و به طبع آن کمکی به حمایت جامعه از حضور اصلاح طلبان در انتخابات غریب مجلس هشتم نماید.

دومین دلیلی که از سوی اصلاح طلبان ارائه می شد با این هدف تبیین شد که مخاطبان بدین باور برسند که حضور حتی حداقلی کاندیداهای اصلاح طلب در مجلس هشتم می تواند نقشی بازدارنده در مقابل تندروی ها ایفا کنند. در این مبحث سخن بسیار گفته شده است وسخنی تازه نمی توان نسبت ابعاد تردید پیرامون صحت این ادعا اضافه کرد. نخست آنکه اصولا اصلاح طلبان در این انتخابات هیچ گونه برنامه ای- کلی یا جزئی- ارائه ندادند که بتوان آن را بررسی و نقد نمود و در صورت کاستی های احتمالی آن را به چالش کشید. از سویی وظایف مجلس کاملا معلوم و مشخص است . نقش نخست آن قانون گذاری و نقش دوم آن نظارت بر اجرای قوانین توسط دولت و دیگر نهاد ها می باشد. برنامه ی یک گروه اصلاح طلب برای طلب اصلاحات در مجلس نیز به نظر آنقدر مبهم به نظر نمی آید که اصلاح طلبان ایرانی این گونه از تبین آن شانه خالی کردند. آن ها باید بتوانند با وضع قوانین جدید و مترقی کشور را به سوی دموکراتیزه شدن سوق دهند و همچنین با نظارت بر سیاست های دولت و در صورت لزوم مهار آن -خصوصا با استیضاح اعضای کابینه- و دیگر ابزار ها نقش بازدارندگی خویش را ایفا کنند. از قضا همین دو نقش که در واقع اصالت یک پارلمان را در نظام های جمهوری تشکیل می دهد کاملا در سخنرانی ها و نگاشت های این طیف موسوم به اصلاح طلب محو بود و البته روشن است که تلاش برای باز نشدن این دو مبحث به نظر از آنجا نشات می گرفت که خود نیز باور داشتند که در آن حوزه قدرت اثر گذاری بسیار بسیار نازلی دارند . عدم ارائه ی برنامه ای مشخص تنها کمک می کرد که این پرسش در ذهن جامعه شکل گیرد که جریانی که زمانی اکثریت مطلقی در مجلس داشته و نتوانسته است حتی سایه ای از مجلسی که قدرت قانون گذاری و نظارت بر نهادهای قدرت انتصابی در حاکمیت را بر جای بگذارد چگونه قرار است در مجلسی که در اقلیت مطلق قرار خواهند گرفت ایفا گر آن نقش تاریخی خود شوند؟

احتمالا طرح این پرسش این پاسخ ها را به همراه خواهد داشت که یا رفرمیست ها تصور می کنند پارلمان نقش های مهم اما مستر دیگری دارد که ناظران سیاسی و جامعه از آن بی خبرند که در این صورت بلافاصله این سوال مطرح می گردد که به چه دلیل آن نقش ها توضیح داده نمی شود . یا اینکه اساسا اصلاح طلبان خود نیز می دانند که در مجلس اثر گذاری بر سویه های دموکراتیک نخواهند داشت و تنها به دو دلیل علاقه دارند به مجلس روند. دلیل نخست اینکه می پندارند حضورشان حتی در قامت اقلیت در مجلس که بخشی از حاکمیت است متضمن بقایشان در خیمه ی قدرت است که در بندهای نخستین این یادداشت به اشکالات چنین فرضیه ای پرداختیم یا دلیلشان صرفا علاقه ی داتی به کسب قدرت است و اصولا پسوند اصلاح طلبی را تنها بدین خاطر صفت خود ساخته اند که به واسطه ی آن به قدرت و نان و نوایی رسند و تغییر در حاکمیت به معنای خاص یا عام آن محلی از اعراب در افکارشان ندارد.

پاسخ هر کدام از آن سه بود باز مخاطب را نسبت به سیاست ورزی اصلاح طلبان دلسرد و مردد می کرد و به طور عام قادر نبود که جمع زیادی از طبقه متوسط جامعه -به طور عام- و نیروهای اجتماعی تحول خواه -به طور خاص- که دموکراسی خواهی را به شکل مدرن و اصولی آن طلب می کنند را با رفتار های انتخاباتی اصلاح طلبان همراه کند و جامعه را نسبت به اینکه رای دادن به کاندیداهای موسوم به اصلاح طلب و هل دادن آنان برای بالا رفتن از نردبان مجلس کمکی به سوق یافتن ایران به سوی تحولات دموکراتیک ختم خواهد شد مطمئن سازد.

با این همه شاید اصلاح طلبان اندیشه های دیگر در سر داشتند که آنان را نسبت به لزوم حضور حتی حداقلی در مجلس امیدوار می ساخت. اندیشه هایی که البته هرگز توضیح داده نشد اما همواره نیز این سوال را از منتقدین خویش مورد پرسش قرار گرفت که اگر راست می گویید برنامه ی شما چیست و اگر به ما رای ندهید پس تکلیف چه خواهد بود.

به نظر می آید عمر این شعار و اعلامیه ی اصلاح طلبان که جز شرکت در انتخابات راهی نیست هنوز به سر نیامده است. نیروهایی که در دو سال و ده سال گذشته جز شرکت در انتخابات اصلاح طلبان دنبال شیوه های دیگری برای مشارکت سیاسی جامعه نرفته اند و همواره به سبکی ناخوشایند به جای آنکه مشروعیت خود را از جامعه طلب کنند به سراغ هسته های قدرت انتصابی در حاکمیت رفته اند و به انحای گونه گون از بخش های اقتدارگرا تقاضای صدور مشروعیت برای حضور آنان در رقابت های انتخاباتی کرده اند. این جریان که دموکراسی و پلورالیسم را مقدس می شمارد به طرزی مشهود و عریان با استدلال هایی که برای زیر سوال بردن رد صلاحیت خود به کار بردند گام هایی بلند برای فاصله گرفتن از مبانی کثرت گرایی برداشتند. هر اصلاح طلبی که توسط شورای نگهبان رد صلاحیت شد ارادت انقلابی و خدمات خود به نظام و اسلام را یاد آور شد و به جای آنکه اصل رد صلاحیت را به طور جدی زیر سوال برند هر جریان و فردی تنها از ظن خود یار آن شد. مبرهن ترین معنایی که از استدلال های اصلاح طلبان در نقد صافی انتخاباتی شورای نگهبان برداشت شد همانا این بود که ما را که یار انقلاب بوده ایم بپذیرید و رخصت حضور دهید، حال اگر در این میان دیگران - که مانند اصلاح طلبان نمی اندیشند - را مستوجب رد صلاحیت می دانید حکم را جاری کنید. برداشت آشکار از چنین موضع گیری تنها این است که ما با اصل رد صلاحیت کنار می آییم به این شرط که خود رد صلاحیت نشویم و در بازی باقی بمانیم. ( به دیگر بیان اگرچه مایل بودیم همه نیروهای دموکراسی خواه در انتخابات حاضر شوند اما اگر طیف ما اجازه رقابت داشته باشد اعتراضی به حذف دیگران نخواهیم داشت.)

این گونه بود که اصلاح طلبان که تاریخچه ی قابل توجه در زیر پا گذاشتن اصول پلورالیسم داشتند- و حتی در انتخابات مجلس ششم به راحتی با رد صلاحیت نیروهای عرفی کنار آمده بودند- این بار در غیاب نیروها و احزاب دگر اندیش در انتخابات ساده تر به دکترین همیشگی خویش پرداختند و از شانس نه چندان خوبشان نه شورای نگهبان دلایلشان را برای وفاداری به نظام کافی دانست و نه نیروهای دموکراسی خواه روایت اصلاح طلبان از دموکراسی را دلنشین دانستند تا نه در مقابل رد صلاحیت شدن فله ای شان در انتخابات واکنش جدی از خویش بروز دهند و نه به باقی مانده هایی که قرار بود به عنوان فراکسیون اقلیت به مجلس روند چراغ سبز نشان دهند.

از سویی پاسخ این سوال که آیا دوم خردادی ها به غیر از تحریم منفعلانه و شرکت بی قید و شرط در انتخابات قادر هستند درب سومی نیز در کنشگر سیاسی بگشایند به نظر -حداقل تا امروز- منفی می آید و آنان هنوز سرگرم پرسیدن پرسش عجیب خویش هستند که اگر در انتخابات شرکت نکنیم پس چگونه دموکراسی برقرار می شود.

همان پرسشی که پنج شش سالی است پیراهن عثمان اصلاح طلبان گشته است و از بخت بدشان چاره ساز حضورشان در حاکمیت نمی شود که نمی شود. شاید بدین خاطر که خون های روی پیراهن به شدت مصنوعی به نظر می رسد آیا این سرخی غیر متعارف و متمایل به زرد در مجلس هشتم نتایج مثبتی برای اصلاح طلبان به بار آورد؟ و اگر - با قضا و قدر- جواب مثبت می بود آیا این طریق رسیدن به قدرت تفاوتی ماهوی با شیوه ی قدرت گیری پوپولیست ها داشت و نمی بایست آن را نئو پوپولیسم نامید؟

بالا^^